نور ثامن

مرا دگر رهــا مکن
نویسنده : ملیحه - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آب می شود

نگاه کن .

 

تو آمدی از دورها و دورها

ز ســرزمین عطرها و نورها 

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها , ز ابر هـا , بلورهـا

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمــان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صــدای تــو

 

صدای بال برفی فرشتــــگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شــراب موجها

 

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 مرا دگر رهــا مکن

ادیب

 

 


 
 
دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
نویسنده : ملیحه - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

 

 

همین که تو اینجا کنار منی

همین که کنارت نفس میکشم

همین که تو میخندی

و من فقط

کنار تو از غصه دست میکشم

همین که تو چشمای من زل

زدی نگاهت پناه دل خستمه

نمیخوام که دنیا بهم رو کنه

همین که کنار منی بسمه

من حتی به این حدشم راضیم

که باشی کنارم بمونی فقط

واسه من فقط بودنت کافیه

دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت

واسه من فقط بودنت کافیه

که هستی کنارم قدم میزنی

بهم حس دلداگی میدی

و داری لحظه هامو رقم میزنی

من حتی به این حدشم راضیم

که باشی کنارم بمونی فقط

واسه من فقط بودنت کافیه

دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت

ادیب

 


 
 
خسته ام
نویسنده : ملیحه - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
 

 

تو چه میدانی دراندرون

من خسته دل چه

می گذرد

خسته ام از بی وفائیها

خسته ام ازهمه دورنگیها

خسته ام از این همه

رنگ ونیرنگ

خسته ام از آدمهایی که

هیچکدام خودشان نیستند.خسته ام ازاین همه نقش بازیها وبازیگریها.

خسته ام از بودن های بی تفاوت .خسته ام از نان به نرخ روز خوردنها.

آیا نمی بینی که آن کودک یتیم چگونه التماس میکند تا از او چیزی بخری،

اما تو نشسته درماشین گرمت با بی تفاوتی شیشه را بالا می کشی

 تا گرمای مطبوع درون آن بیرون نرود

از آن طرف خیابان دخترکی کوچک با دسته ای گل به سمتت می آید

التماس میکند تا از او گل بخری اما تو پایت را بر گاز می فشری و با شتاب دور

میشوی و قطرات اشک بر چهره نحیف دخترک جاری می شودچون گلها

پژمرده شد وخریداری پیدا نکرد.

در جایی دیگر زیر آسمان همین شهر در خانه ای نیمه متروکه پیرزنی در کنار

نوه خردسالش از ظلم وجور زمانه به درگاه خدا مینالد. هراز گاهی با سرفه ای

شدید قطرات خون به بیرون می تراود

و کودک با چشمانی نگران به آنچه می بیند خیره می شود

اما چه می تواندکرد؟هیچ

راستی شکوه این همه ظلم و دورنگی ونیرنگ را به کجا باید برد؟

ملیحه

 

 


 
 
شمع جمع شاپرکها
نویسنده : ملیحه - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 




پای خود را می گذارم در حرم
از دلم پر می کشد اندوه و غم

با کبوترهای گنبد می روم
توی خال آسمان گم می شوم

شاپرکها، تشنه دیدار نور
شادمان سر می رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا می کنند
شمع را یکباره پیدا می کنند

شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا

آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی

با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

می شوم من روز و شب همسایه ات
می شود چتر دو بالم سایه ات

  ابوالفضل داداش زاده آرباطان

                                                              

 


 
 
یا امام رضا
نویسنده : ملیحه - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

 

 

دوست دارم صدات کنم،

تو هم منو نگاه کنی

من تورونگات کنم، تو هم

منو صدا کنی

قربون صفات برم،از راه

دوری اومدم

جای دوری نمیره، اگه منو

نگاه کنی

دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی

این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی

میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه

میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه

دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب

من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم

دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی

دوست دارم از حالا تا صبح محشرهمه شب

من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی

 


 
 
لحظه های بی کسی
نویسنده : ملیحه - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

 

در زیــر ســــــــایه روشــن

مهتـــــاب نیل رنگ

در چـــــارســـوق گنبــــد دوار

هفت رنــــــگ

در ســـــایه ســـار دنج

درختـــــــان پرغــــرور

در زیــر روشــنایی خورشیـد و عشـــق و نور

هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست

دل سرخوش از خیال تو و عطر و بوی توست

هر لحــــظه ای به یاد تـــو و مهــــر تــو قرین

جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـین

تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی

تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی

بــس روزهــــا حـــــکایت دل با تـــــو گفته ام

بسیـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام

با تـــــو طراوت و غــزل و یاس و شبنم است

بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است

در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی

یـــــــادآور قشنــــــــــگترین لحظــــه منی...

ادیب

 


 
 
امید جان
نویسنده : ملیحه - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

 

تا تو با منی زمانه

با من است

بخت و کام جاودانه

با من است

تو بهار دلکشی و من

چو باغ

شور و شوق صد جوانه

با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است

ادیب

 


 
 
غوغا
نویسنده : ملیحه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

 

دیر گاهی است که بی او

در دلم غوغاست

درونم درآتشی بس سوزنده

می سوزد

آتشی که در دلم افروخت

از درون مرا ذوب میکند

اما چرا او حتی نیم نگاهی

به سویم نمی اندازد

مگراز غوغایی که در دلم افروخته

بی خبر است

چرا کوچکترین التفاتی به سویم نمی کند

شاید مهر مرا به فراموشی سپرده است

یا یاری دیگر او را زمن ربوده است

اما هرچه هست درقلبم جاودانه است

که هیچ زمان بی یاد او سپری نمی شود

ملیحه


 
 
می خواهم به دنیا بگویم بایست
نویسنده : ملیحه - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

 

 

می خواهم به دنیا بگویم بایست

به عقربه های ساعت بگویم

 از حرکت باز ایستید

به ستاره ها بگویم

دیگرندرخشید

به خورشید وماه بگویم دیگر نتابید

زیراهمه چیز در تاریکی فرو رفته

آسمانم بی ستاره

و خورشیدم بی فروغ گشته

قلبم از تپش باز ایستاده

هرچند او رفته و دیگر باز نمی گردد

اما تا واژه عشق معنی دارد

عشقم به او نیز پا برجاست

ملیحه


 
 
شکست
نویسنده : ملیحه - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

 

جاده هنوز خیس است

و من همچنان می روم

به خیال رد پای اشکهایت
 
ولی تردید مرا زجر می دهد

نمی دانم این خیسی اشکهای توست

یاخیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟

شاعر گمنام


 
 
شقایق
نویسنده : ملیحه - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

 

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

ادیب

 


 
 
قطره بارون دلم
نویسنده : ملیحه - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

 

 

قطره بارون دلم

خلوت زندون دلم

لیلای بی دریای من

گریه مجنون دلم

ابر کبود من تویی

بود و نبود من تویی

مهر سجود من تویی

هوا تویی نفس تویی

لحظه ی پیش و پس تویی

عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من

گریه منم ابر تویی

درد من صبر تویی

بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من

هد هد من هدای من همدم با وفای من

خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من

عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی

خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی

شاعر گمنام

 


 
 
حسرت
نویسنده : ملیحه - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 
 

زیستن
 
همچون درخـت

تنهــا و رهــــــا،

همچون جنــــگل

بـــــرادروار،

این است

حسرت و آرزوی مـا.

ناظم حکمت (خلوت دل)

 
 
درون دل که پیدا نیست
نویسنده : ملیحه - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 
 

درون دل که پیدا نیست

پر از زندان و زندانیست

تو را محکوم دل کردم

نمیدانم دلیلش چیست؟

سبب شاید همین باشد

بدون تو نباید زیست!!!!

"خلوت دل"
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
بی تو هیچ نمی خواهم
نویسنده : ملیحه - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
 

 

بی تو هیچ نمی خواهم

نه آسمان ، نه زمین

نه باران ، نه خیس شدن

نه تازگی ، نه طراوت

گرمای دستانت را به من بده

همه چیز را از من بگیر

ملیحه


 
 
خدایا تو ببخش
نویسنده : ملیحه - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

 

خدایا بنده ای گناهکارم تو ببخش

 به بزرگیت مرا که زار ونزارم تو ببخش

این بینوا را بنواز به لطف فراوانت

که من محتاج و خوار وذلیلم تو ببخش

ملیحه


 
 
در آیینه نگاهت گم شده ام
نویسنده : ملیحه - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

 

در آیینه نگاهت گم شده ام

خود را در زلال آن نمی یابم

دلم بدجوری هوای دیدنت را کرده است

بیا و مرهم دل خسته ام باش

دست هایت را ازمن دریغ نکن

که به گرمای ان ها محتاجم

اگر بیایی صدایت در گوشم

طنین عشق خواهد نواخت

و گرمای عشقت جان خسته ام را

توانی دگر خواهد داد و جان مرده ام را

نفخه زندگانی خواهد بخشید

بیا و آغوش خود را از من دریغ نکن

که من در آغوش تو

زیباترین حس را خواهم داشت

و زیبایی و لطافت گل های بهاری را

در میان دستان تو خواهم یافت

دست هایت را از من دریغ نکن.......

ملیحه- بهمن 90


 
 
طعام عشق
نویسنده : ملیحه - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

 

 

با خود گفتم :غم غربت پایان

خواهد یافت

با خود گفتم :غم هجران دور خواهد شد

با خود گفتم:آن غریبه دیر آشنا خواهد آمد

و بر سفره دلم طعام عشق خواهد گذاشت

اما افسوس که همه چیز چون حبابی بر آب نابود شد.

                                                                                   ملیحه