نور ثامن

خسته ام
نویسنده : سیما - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

تو چه میدانی دراندرون

من خسته دل چه

می گذرد

خسته ام از بی وفائیها

خسته ام ازهمه دورنگیها

خسته ام از این همه

رنگ ونیرنگ

خسته ام از آدمهایی که

هیچکدام خودشان نیستند.خسته ام ازاین همه نقش بازیها وبازیگریها.

خسته ام از بودن های بی تفاوت .خسته ام از نان به نرخ روز خوردنها.

آیا نمی بینی که آن کودک یتیم چگونه التماس میکند تا از او چیزی بخری،

اما تو نشسته درماشین گرمت با بی تفاوتی شیشه را بالا می کشی

 تا گرمای مطبوع درون آن بیرون نرود

از آن طرف خیابان دخترکی کوچک با دسته ای گل به سمتت می آید

التماس میکند تا از او گل بخری اما تو پایت را بر گاز می فشری و با شتاب دور

میشوی و قطرات اشک بر چهره نحیف دخترک جاری می شودچون گلها

پژمرده شد وخریداری پیدا نکرد.

در جایی دیگر زیر آسمان همین شهر در خانه ای نیمه متروکه پیرزنی در کنار

نوه خردسالش از ظلم وجور زمانه به درگاه خدا مینالد. هراز گاهی با سرفه ای

شدید قطرات خون به بیرون می تراود

و کودک با چشمانی نگران به آنچه می بیند خیره می شود

اما چه می تواندکرد؟هیچ

راستی شکوه این همه ظلم و دورنگی ونیرنگ را به کجا باید برد؟

ملیحه