نور ثامن

تب
نویسنده : سیما - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
 

 

میان این تب جانسوزامشب عالمی دارم

تبی مانند مستی مثل رویا

تبی آنقدر سکرآور که آنچه داشتم با تو برایم زنده گرداند

ومن در مستی این تب تو را با آن همه خوبی بی پایان

نگاهت راکه مانند شب یلدا طولانیست به یاد آرم

به یاد آرم که هرجا صحبت از دوری می افتاد

سرت آرام خم میشد

نگاهت تیره می گردید

نفس در ژرفنای سینه ات، راه خروج خویش گم می کرد

و بعدازیک نفس تنگی طولانی ،

کسی مانند ناله می پرسید:چراآخر؟چراآخر؟

ومن درفکریک پاسخ که از حرف های دیگر راست تر باشد

که مثل آن همه پاکی توبی غل وغش باشد

و وقتی که هرچه کوشیدم

نشدپاسخ بگویم آن سوالت را

 برای یک نفس، من آرزوی سوختن کردم

و انگارامشب آن خواهش اجابت شد

و مانند کوره از درون آتش گرفته

سخت میسوزم و از این سوختن راضی!

چرا!چرا که با سکوتم من شکستم دل زیبای

یک انسان تنها را........

حمید